|
زنــدگی یعنـی طـلـوعی اشکبار نـیت اشــک طــلـوع از خـــــود بیار اشــک اول در طـلـوع زنــدگی گـــریــــه طــفـلـی ز شــوق بـــندگی شوق طفــــلی در سرآغاز نفس اشــک غــم بــهر ورودش در قــفس زنـدگی یعنی ز خود پنهان شدن طفل خـــــود را شیر دادن آن شـدن شیره جـــــان را بکامش ریختن بـــهر مـــهرش خود به میخ آویختن زنــدگی یعنی عــلــــــی آموختن با کــلامش سینـــه را افـــــروختن یا عــلـــــی آموختن بر بی زبان زندگی یعنی عـــلـــی در جان نهان زنــدگـی یعنـی چـــراغ ره شدن چـــون معلم بــهر طفلان مـه شــدن زنـدگی یعنی الف ب یـا حســـین خــــوانــدن اشعـــار بــابــای خمین اشــک دوم در ســر ســجاده هـا مست عشق و بی نیــاز از بـاده ها زنــدگـی مـعـنــای دیــگـر داردم او به سوی هجر و غـم می خواندم زنــدگی یعنـی نگـــــاهی سوخته بـــر دو چشــمان عـزیــزی دوخته زنــدگی یعنـی دمــادم یـــــــاد او مست و مخمور و گـریزان از سبو زنــدگی یعنـی دمـادم در سـکوت این سکوت از خجلت عشق تو بود در حســاب رتــبه هـا مـا کمتریم در دکـــــان عشق تـــــو ما مهتریم زنـــدگی یعنـی نمــی خواند مــرا از دکان عشق خـــــود راند مــــرا اشـک سوم حاصل این غصه بود از ســر هجـــر رخ مـــــاه تو بود زنــدگی یعنــی دلــم دیـوانـــه ات عـــاشــــق و مست خـم میخانه ات صبح و شب در حسرت دیدار تو ایــــن دل دیــــوانـه ام بـــیـمـار تو زنـــدگی یعنـی خــدایا مـــاه مــن چــــون تـحمل می کند این آه من ؟ زنـــدگی یعنـی دو چشم رو به در صبـح و ظهر و شام حتـی تا سحر زنـــدگی یعنـی مسیری پــر خطر بـــهـر دیــدارش دمــادم در سفــــر زندگی یعنی مرا عاشق بدان چون گدایان آمدم مارا بخوان رضا کاوسی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 11:13  توسط رضا کاوسی
|
به نام آن یک و یکتا و بـــی همتا خـــدای من بــــه نــــام مالک تنهای ایـــن تنــها خدای من به نـام آسمان صاحب بــه نام آن پری مــالک به نــام مــالک ایـن قلب مجـنون در خفای من به نـام زیبایش کــه در ایــن ســینه جـــا دارد دلـــم دارد هـــوای تـــربت پــاک رضــای من به نامت ای پری چهره به نامت ای کمان ابرو به نــامت نقش مــی بندد تــمام شعرهـــای مـن به نـــام آفتاب تــــو بــه نـــام ماهتاب تـــو تــویی مهر فــزون جانا مــرنجی از جفای من رضا کاوسی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 22:33  توسط رضا کاوسی
|
ای دوست مرا به عشق پیوند بزن مینای شکسته مرا بند بزن یک روز بیا کنار تنهایی من مانند گذشته باز لبخند بزن بگفتمت ای عشق مرو از راه عاشقی رفتی بسوز کین همه آتش سزای توست با تشکر از دوستان H.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 19:51  توسط رضا کاوسی
|
چو لاله خون دل خوردن . به دشت بی کسی مردن . به مردن آرزو بردن . صفای دیگری دارد . من آن مرغ سیه بختم . گریزان آشیان از من نه من از آشیان خوشدل . نه خوشدل آشیان از من به هر شاخی که بنشستم جفای باغبان دیدم نه من از باغبان خوشدل نه خوشدل باغبان از من . با تشکر از محمد عزیز .
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 19:43  توسط رضا کاوسی
|
درد دلـم بـرای کس نخــوانم دوای درد دل خـــود ندانم در خم ابروی تو مستم هنوز از غم هجران تو قـد کمانم تـیر زدی بــر جـگرم مطربا می نشنیده ای چرا فغانم ؟ رخ ننموده بین مرا بی قرار رخ بنما روح بده بـه جانم سوزش قلبم اثــر هجــر تـو مرحم دردم بده این زمـانم عشق تـــو تنها گنه قلب من این گنه از صفحه دل نرانم رضا
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 13:7  توسط رضا کاوسی
|
رهایی را در قافیه های پر پروانه ای ببینید که در حرارت شمعی به حال سوختن است .
امروز رهایم . رها آزاد از همه دغدغه های کودکی ام و می روم تا ساکن نباشم . می روم تا در درونم غوغای عشقی پاک را برای حتی لحظاتی باور کنم و غروب مرا چه کسی دید ؟ آنان که می پندارند غروب یعنی مرگ پس معنی مرگ را بدانند . مرگ من لحظه ای به وقوع پیوست که در اوج عشقی لطیف و پاک خفته بودم که ندایی مرا به خود خواند . < کسی طلوع عشق و مهر تو را ندیده > اما براستی کسی طلوع مرا ندیده غروب مرا چگونه فهمید ؟ رضا کاوسی
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 12:42  توسط رضا کاوسی
|
ای کاش پروانه ای بودم بی پروا به دور شمع . می سوختم و حسرت دیدار تو را نمی کشیدم . ای مهربان در رگهایم خونی جزیان دارد رنگین تر و رنگین تر و تنهاتر از لکه های سرخ پر پروانه . اما بازی روزگار هر بار او ررا بر دل مجروح من مقدم می دارد و اوست که به دیدار دلبر یکرنگ خود نائل می گردد و من همچنان در گوشه این خانه به امید نگاه تو چه لحظاتی را که سپری نکرده و نمی کنم .
بر دل من بتازید که جای تأمل نیست بر دل من بتازید ای تیر ها که رهایی از غمش هرگز میسر نیست . در خاطرم تیر نگاهت نقش بسته است و چه زیبا می نوازی آهنگ جدایی را . تو آنقدر سنگین و سختی که به اندازه یک نگاه از من دوری و چون سواری از من گریزان داداشی
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 23:17  توسط رضا کاوسی
|
In time of Trouble Don't Say: God I have a big Problem Say: Hey Problem I have a big God در زمان سختی ها نگوئید : خدایا من مشکل بزرگی دارم بگوئید : ای مشکل . من خدای بزرگی دارم .
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 18:18  توسط رضا کاوسی
|
همه جا حرف و سخن عشقه و مستی دیوونه خـــداتــــو پس کی می پرستی عشق تــــو عشق بــــــــه معشوقه دنیا شاید ایــــــــن عشق نباشه توشه عقبا شایدم عشق مــن و تو از هوس نیست بدون امــا نمی شه نمره واسش بیست نمـــــــــره عشـــق خـدایی بیست جونم عـــــــاشـــق و مســت خـــدای مهربونم رضا
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 18:10  توسط رضا کاوسی
|
دلــم مثل دلت خـــــونه شقـــــــــــــایق چشـــام دریـای بارونه شقـــــــــــــایق مثه مــردن میمونه دل بـــــــــــــریـدن ولی دل بستن آسونه شقـــــــــــــــــایق شقـــــــایق درد مـن یکـی دو تا نیست آخه درد من از بیگــــــــــانه ها نیست کسی خشکیده خون مـــــن رو دستاش که حتی یک نفس از مـــــن جدا نیست شقــــایق وای شقـایق گل همیشه عاشق شقـــــــــایق اینجا مـــــــن خیلی غریبم آخــــــــه اینجا کســـــی عاشق نمی شه اسیــــــر قـفــل سـنـگـیـن ســـــــکـوتــه لبـــــی کــه قصه گــو بــوده همیـــــشه شقــــــــــایق آخــرین عاشق تــو بودی تـــــو مــردی و پس از تـو عاشقی مرد تو رو آخر ســــراب و عشق و حسرت تــه گلخــونه های بـــی کســــــی بــــرد شقـــــایق وای شقــایق گل همیشه عاشق دویدیــــــم و دویدیــــــم و دویدیــــــــــــم بـــه شب های پـــر از قصــــه رسیدیـــم گـــــــره زد سرنوشتامـــــونــو تقدیـــــــر ولــــــی مـــــــــا عاقبت از هم بریدیـــــم شقــــــــــایق جــــای تــــو دشت خدا بود نه تــــــو گلدون نه تـــــوی قصه ها بـود حـــالا از تـــــــو فقط این مــونده باقــــی که ســـــــــــــــالار تمومه عــاشقـــایـــی شقـــایق وای شقــــایق گل همیشه عاشق
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 12:51  توسط رضا کاوسی
|
تــویه روزایی کــــه تـنگه دل زارم تویه روزایی که واسط بی قرارم زورایی که این چشام غصه تو داره میشه مـــرحم دو چشمم یه ستاره ساعت 9 کــــه میشه هر جایی باشم عاشق نـــــــــــــگاه تو آسموناشم ساعت 9 واسه مــــــــــن نور امیده چند روزه این هدیه از خدا رسیده شبای ابری دلـــــــــــــــم ابر بهاره غصه هام زیاد میــشه چشام میباره خدایا ساعت ۹ چـــــــــــقدر قشنگه واسه دیدنش دلـــــــــم همیشه تنگه باید وقتی آفتابو مــــــی خوای ببینی پشت شیشه هـــــــای دودی بنشینی چشامو من به ستاره هــــا می دوزم تا ز گرمــــــای چشات یهو نسوزم ساعت ۹ داداشی غصه نـــــــــداره فقط از شـــوقه چشاش یه کم میباره ساعت ۹ داداشی همش مــــی خونه خدایا به من بــــــــــــده ارش نشونه سرمه چشای من خاک ره تو داداشی فدای اون روی مه تو رضا
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 20:57  توسط رضا کاوسی
|
دل شکسته مرا ازین شکسته تر چرا ؟ لباس کهنه مرا ازین دریده تر چرا ؟ دل پر از غم مرا غم تو خون کند چرا ؟ ببین فراق روی تو به دبده چون کند چرا ؟ ز دیده خون ببارمو نفس نفس زنم چرا ؟ دوباره حرف مردن و دم از قفس زنم چرا ؟
بقیشو اگر خواستید بگید تا بنویسم رضا
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 19:10  توسط رضا کاوسی
|
از گذرگاه دلم هر گذر کرد نوشت ..............................................
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 19:5  توسط رضا کاوسی
|
گامهایت را به سوی روشنی بردار. ای تنهای بی عشق .
امیدم در کجا مردست ؟ نمی دانم . تنها می دانم که بوی تعفن جسدش را با تمام غمهای کوچک و بزرگم احساس می کنم . توانی برای باز نگه داشتن چشمهای خسته ام ندارم . برای چه باز بمانند . ؟ چه ببینند ؟ حقیقتی که در اطرافم دور میزند تکه یخی ست بی روح که حرارت وجودم را و گرمای عشق و دلم را سرد می کند . برای چه حرکت کنم و برای چه بایستم . نمی دانم . هر چه میکشم از پرواز بی هنگام دل بی قرارم در آسمان بی مهر این روزگار ناموزون است . لعنت را باید به خود فرستاد که اینگونه بازیچه قصه های روزگار گشته است اما سوال بزرگ دلم اینست . قصه های روزگار چرا پایان خوشی ندارد ؟ رضا
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 19:3  توسط رضا کاوسی
|
خسته ام از سـیاهی و سیاهیم ز بی کسی بی کسم از سیاهی و خسته ام از پر نفسی داداشی
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 14:2  توسط رضا کاوسی
|
OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY YOUIL *************** *************** YOUIL UILO *********************************** VE EI ************************************* IL V *************************************** O O *************************************** L E *************************************** U YO ************************************* IL YOUI *********************************** EY OVEYO ******************************* LOVEY OVEYOUIL *************************** ILOVEY UILOVEYOU *********************** UILOVEYOU VEYOUILOVEYOU ***************** YOUILOVEYOU YOUILOVEYOUILOV ************* LOVEYOUILOVEY UILOVEYOUILOVEYOU ********* LOVEYOUILOVEYOU LOVEYOUILOVEYOUILOV ***** ILOVEYOUILOVEYOUI EYOUILOVEYOUILOVEYOU *** YOULOVEYOUILOVEYOU VEYOUILOVEYOUILOVEYOU * VEYOUILOVEYOUILOVEY با تشکر از طراح
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 12:2  توسط رضا کاوسی
|
تـنـها مـیان یـک قـفس تـنگ خـفه است
وامانده از جـهان و نگاهش به دور دست پـیچیده در درون قـفس بـاز نـالـه ای پـژمـرده در کـویر امـیدم چـو لاله ای گـویی کـه تـنگی قفس از بهر او کم است بـهر فـرار او در ایـن سـینه محکم است ایـن سـینه جـایگاه کـبوتر کشی شداست از زنـده کـبوترم ایـن جان کشیده دست گـر آفـریدگـار کـبوتـر فـقط خــداست گــو طـالب کـبوتر دیـوانه ام کـجاست شاعر : رضا
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 11:49  توسط رضا کاوسی
|
آی آدمـــای نـازنین حرف جــــدایی نزنین دنـیا پـره ز غصـه ها شمـا زیـادش نکـنین آی آدمــای مـهریون نگاه کنین به آسمون خــدای مـا مـهربونه چـرا میشین نامهربون فرشته های بی وفا قلب و دل و میسوزونن یه رنگی سودی نداره چون مثله دنگین کمونن
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 3:24  توسط رضا کاوسی
|
مبعث حضرت رسول اکرم (ص)بر همه مسلمانان جهان مبارک باد .
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 3:9  توسط رضا کاوسی
|
سلام عرض می کنم . امیدوارم سیاه نوشته های من به سغیدی دلتون لطمه نزنه .
شعرای منو بخونید اما هر جا خواستید بنویسید اسم شاعرش رو رضا بزنید ممنونم .
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 1:25  توسط رضا کاوسی
|
|
|