|
گفتگو با خدا
خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟ من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید . خدا خندید : وقت من بی نهایت است . در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟ خدا پاسخ داد : کودکیشان . اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند . بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند . اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند . اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده . اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند . دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم : به عنوان یک پدر می خواهید کدام درس زندگی را فرزندانتان بیاموزند ؟ او گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد . همه ی کاری که می توانند بکنند اینست که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند . بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم . اما سالها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم . بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد . کسی است که به کمترین ها نیاز دارد . بیاموزند که انسانهایی هستند که آنها را دوست دارند . فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند . بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما آن را متفاوت ببینند . بیاموزند که کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند . بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند . من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفتگو متشکرم . آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟ خداوند لبخند زد و گفت فقط اینکه ؟ بدانند من اینجا هستم . همیشه با تشکر از وبلاگ GQI و بیاموزیم که توکل بر خدا باعث می شود خداوند دری را به روی مان باز کند .
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 19:12  توسط رضا کاوسی
|
شهادت سرور و سالاره
شهیدان حضرت امام حسین (ع)
بر همگان تسلیت باد .
تقدیم به سرور شهیدان امام حسین علیه السلام . مثنوی هایم چرا غمگین شده باز هم ماهه محرم آمده بازهم تشنست اربابم حسین(ع) باز هم در کربلا غوغا شده باز هم زینب(س) شتابان می دود بازهم عباس(ع)و مشک خالی اش باز هم در علقمه قلبم شکست باز هم یأسه ابوالفضلم ز مشک بازهل من ناصره مولا حسین(ع) بازهم لبهای خشکه اکبرم(ع) باز هم زینب(س) پریشان آمده باز هم تیغ و گلویی پر ز خون باز هم آتش میانه خیمه گاه باز هم رأسی به نی قرآنه عشق باز هم بر گردنی زنجیر شد باز هم سنگی که پیشانی شکست باز هم در آن خرابه ناله ایست باز دستانه رقیه شانه شد رضا کاوسی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 19:15  توسط رضا کاوسی
|
رهگذری تنهایم . رهسپاره کوههای زندگی در زندگی . فاتحه یک قله ی مرموز و پاک . همرهی در این سفر ها همرهی ناکرده است . با دو پای خسته ی از روزگار دلفریب با دلی رنجور و پر غم از غمه نی نامه ها . با نگاهی زینت از اشکه فراقی یافته می نزارم قله های قله را بام های بام را راه های راه را همسفر های سفر آماده را قله ی مفتوحه از خود رفتن است این که بر بامش نشینم روز و شب . شعر می گویم . رازه دل . بام از خود رفتن است . خود ندیدن . باختن . آفتابه هجر سوزان است اما با صفاست . این صفا از شوقه دیدار شماست . غوطه ور در یاده آن یارم که نامش خالق است . بامه امروز از محبت های نامحدوده خالق . فتح گشت . دل اگر پاک است از پنداره اوست . رهگذر ره توشه یک الله دارد در ضمیر . این برای فتح کردن کافی است . رضا .
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 22:37  توسط رضا کاوسی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 18:6  توسط رضا کاوسی
|
سلام بر عشق در این آرامش مرموز بیدارم . نمی دانم که خوابم یا که بیدارم . نگاهم خیره در آن سوی تاریکی نگاهی مبهم و پر مهر مبهوتم . در این تاریکیه خلوت به دنباله چه میگردد . نگاه من چه می خواهد ؟ نمی دانم . تپش های کدامین شعر غمگین است این موجی که در دل می کند غوغا . کدامین راز آهنگ نگاهم را پر از شبنم نمود امشب . نمی دانم . چرا تاریک ها روشن نمی گردد ؟ نمی دانم . خدایی در همین نزدیکی مبهوت می داند . و می داند . هر آن را کز دلم نشنیده باران ها. و باران های پی در پی . نثار بوته ی احساس می گردد .
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:51  توسط رضا کاوسی
|
تنها ترین مسافرم . تو جاده های زندگی شرمنده ی دلم شدم ازین همه دوندگی تو جاده های پر نیاز . منتظره یه همسفر تشنه ی یک جرعه وفا . منتظره یه تشنه تر اشکی نمونده تو چشام . غصه رو حاشا می کنم مسافرای جاده رو دارم تماشا می کنم سهم من از یه لقمه نون سنگی که پشت نونه بود سنگو گذاشتم رو دلم . اون سنگه این شعرو سرود قناریا تو قرن ما دیگه قناری نمی شن اونا واسه یه لقمه نون . زغاله توی آتیشن دغدغه ی یه لقمه نون ببین چه کارا می کنه قناریای عاشقو همیشه رسوا می کنه دغدغه ی یه لقمه نون خدا رو از ما میگیره مسافره بدونه نون . این راه رو تنهایی میره قناریای ساده دل . نغمه هاتون اثر نداشت قافله ی یه لقمه نون مسافرو تنها گذاشت بازم بیاید برای من شعرای حافظ بخونید تو رو خدا شما دیگه . همیشه عاشق بمونید . رضا کاوسی
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 16:43  توسط رضا کاوسی
|
سلام . قالب جدید چطوره ؟ نظرتون رو محبت کنید . اسفناج بدم ؟
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:40  توسط رضا کاوسی
|
|
|
|||