|
به نام خالق زیبای زیبایی.
رخت کهنه بوی نا خوش میدهد . باید آن را برکنم . مژده ی دیدار یار رخت نو بر قامت دل دوخته سر بزیر از شرم رخت کهنه ام . پارگی هایش دله دلدار را آزرده است . او برایم رخت نو آورده است . من چنان سیمای جنگل بعد اشک آسمان شرم بر پیشانی ام وا مانده است باید اینک رخت نو بر تن کنم .
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:48  توسط رضا کاوسی
|
|
|